شهادت بزرگمرد تاریخ اسلام حضرت علی ابن ابی طالب را به تمامی مسلمین جهان تسلیت می گوییم + مراحل شهادت آن حضرت

خورشید ۲۲ رمضان سال ۴۰ هجری قمری که در آسمان نمایان شد، فرزندان پاک علی مرتضی (ع) یتیمی را تجربه کردند و با پر کشیدن نماد صبر و استقامت، مصیبت‌ها برای معصومین آغاز شد؛ مصیبت‌هایی که هر انسانی با شنیدنش خون گریه می‌کند و مظلومیت تاریخی علی و اولاد علی و اصحابِ واقعی این امام پاک بیش از پیش نمایان می‌شود؛ مظلومیتی که اوجش بیست سال بعد در دشت کربلا نمایان شد.
درباره نحوه شهادت امام علی (ع) بارها سخن گفته شده، ولی شرح دقیق این واقعه تلخ کمتر مورد اشاره قرار گرفته است؛ شرحی جان سوز که نشان می‌دهد علی چگونه با شهادت راحت شد و غم حیدر کرار را که جز چاه کوفه، کسی نمی‌دانست، تنها فرقی شکافته و روح عروج گرفته به درگاه معبود، پایان می‌بخشید.
1. منزل ام کلثوم
در شب نوزدهم، مولا حال عجيب و غير توصيفي داشت. براي دلجويي بيشتر از دختر کوچکش، آخرين افطار خود را (با توجه به اطلاع قبلي از شهادت خويش) در منزل دخترش ام کلثوم قرار مي‌دهد. سر سفره افطاري که غذاي موجود در آن دو قرص نان جو و مقداري شير و نمک است، مي‌نشيند. رو مي‌کند به دخترش و مي‌فرمايد: دخترم! تاکنون نشده که پدرت با دو خورشت افطار کند. دخترم! شير را بردار! من با همان نان و نمک افطار مي‌کنم.
بيش از سه لقمه ميل نمي‌کند و وقتي با پرسش دخترش رو به رو مي‌شود که پدر! مگر روزه‌ نبودي! چرا غذا کم ميل فرمودي، پاسخ مي‌دهد که دوست دارم خدايم را با شکم گرسنه ملاقات کنم.

۲. انتظار در طول شب نوزدهم
در شب نوزدهم، مولا آرام و قرار نداشت؛ هر لحظه بیرون می‌رفت، به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گفت: به من دروغ گفته نشده و من نیز دروغ نمی‌گویم. این شب‌‌ همان شب وصال است. این‌‌ همان شبی است که حبیبم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به من وعده داده است؛ چنان که ابن حجر می‌گوید: «فَلَمَّا کانَتِ اللَّیلَةُ الَّتِی قُتِلَ فِی صَبِیحَتِهَا عَلِی بْنُ اَبِی طَالِبٍ اَکثَرَ الْخُرُوجَ وَ النَّظَرَ اِلَی السَّمَاءِ فَقَالَ مَا کذِّبْتُ وَ اَنَّهَا هِی الَّیلَةُ الَّتِی وُعِدْتُ.» و گاهی یس می‌خواند و آن‌گاه عرضه می‌داشت: «اَللَّهُمَّ بَارِک فِی الْمَوْتِ اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِِیمِ؛ خدایا! مرگ را مبارک گردان! ما از خداییم و به سوی او می‌رویم. هیچ یاری و قدرتی نیست، مگر از خدای بلند مرتبه با عظمت». 
لحظه به لحظه بر اشتیاق مولا افزوده می‌شد و عرضه می‌داشت: «اَللَّهُمَّ قَدْ وَعَدَنِی نَبِیک اَنْ تَتَوَفَّانِی اِلَیک اِذَا سَئَلْتُک اللَّهُمَّ وَ قَدْ رَغِبْتُ اِلَیک فِی ذَلِک؛ خدایا! پیامبرت به من وعده داد که به سوی خودت مرا دریافت می‌کنی، هنگامی که درخواست کنم. خدایا! و من [اکنون] مشتاق آمدن به سوی تو هستم». 
هیجان و اشتیاق به شهادت و دیدار الهی حضرت آن قدر زیاد بود که خود می‌فرماید: هر کاری کردم راز مطلب را بفهمم نفهمیدم؛ «مَا زِلْتُ اَفْحَصُ عَنْ مَکنُونِ هَذَا الْاَمْرِ وَ اَبَی اللَّهُ اِلَّا اَخْفَاهُ؛ پیوسته از سرّ و باطن این امر تفحص و جستجو کردم، ولی خدا ابا کرد، جز اینکه آن را پنهان کرد». 

۳. در خواب دیدن پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و تقاضای شهادت
شب نوزدهم، بچه‌ها تا پاسی از شب خدمت پدر بودند و آن‌گاه به منزل خویش رفتند. امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ هنوز صبح نشده بود، نزد بابا برگشت و مستقیم به مصلای پدر رفت. علی ـ علیه السلام ـ با احترام خاصی از حسنش استقبال کرد. آن‌گاه فرمود: «پسرم! لحظه‌ای خواب به سراغ چشمانم آمد، در حالی که نشسته بودم. ناگهان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ را [در عالم رؤیا] دیدم، عرض کردم: یا رسول الله! من از دست امت تو چه رنج‌ها و خون دل‌ها خوردم! پس حضرت فرمود: علیه آن‌ها نفرین کن! پس [نفرین کردم و] گفتم: «اَبْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیراً وَ اَبْدَلَهُمْ شَرّاً؛ [خدایا! مرا از آن‌ها بگیر و] به جای آن‌ها بهتری برای من قرار ده و بر آنان [نیز] به جای من [آدم نالایق] شری را مسلط گردان!». 
در نقل دیگری آمده که صدای گریه علی ـ علیه السلام ـ بلند شد، به گونه‌ای که تا آن روز آن گونه گریه نکرده بود. عرض کردند: چه شده است که این گونه گریه می‌کنید؟ حضرت فرمود: در سجده دعا می‌ کردم که لحظه‌ای خواب به چشمم آمد، دیدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ می‌فرماید: «یا اَبَا الْحَسَنْ طَالَتْ غَیبَتُک فَقَدْ اِشْتَقْتُ اِلَی رُؤْیاک فَقَدْ اَنْجَزَلِی رَبِّی مَا وَعَدَنِی فِیک...؛‌ای اباالحسن! دوری تو طولانی شده است. به راستی مشتاق دیدار تو هستم، پس به راستی پروردگارم برای من آنچه درباره تو وعده داده بود، حتمی کرد.»

۴. به سوی محراب شهادت

نزدیک اذان صبح شد و وقت رفتن به مسجد. حضرت آماده مسجد رفتن شد. مرغابی‌ها سر راه مولا را گرفته، صدا و ناله می‌کردند. حضرت فرمود: «دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ صَوَانِحُ تَتْبَعُهَا نَوَایحُ؛ آن‌ها را به حال خود واگذارید، زیرا آن‌ها صیحه می‌زنند [و طولی نمی‌کشد] که به دنبال آن نوحه‌گری‌ها بلند می‌شود». ‌ام کلثوم و حسن ـ علیهما السلام ـ عرض کردند: «چرا فال بد می‌زنید؟» فرمود: «فال بد نیست، دل گواهی می‌دهد که به شهادت می‌رسم». ناله‌های مرغان و اشک فرزندان، مانع علی نگشت، به راه خویش ادامه داد تا به درب خانه رسید، کمربند حضرت به قلاب در گیر کرد و باز شد. گویا با زبان بی‌زبانیش می‌خواست مولا را از تصمیم رفتن به سوی دوست باز دارد؛ اما بر عکس، فریاد آن عاشق شهادت بلند شد که خطاب به خود می‌‍‌گفت: ‌ای علی! 

اُشْدُدْ حَیازِیمَک لِلْمَوْتِ فَاِنَّ الْمَوْتَ لَا قِیکا
وَلَا تَجْزَعْ عَنِ الْمَوْتِ اِذَا حَلَّ بِنَادِیکا
وَلَا تَغْتَرَّ بِالدَّهْرِ وَ اِنْ یوَافِیکا کمَا اَضْحَکک
الدَّهْرُ کذَاک الدَّهْرُ یبْکیکا
کمربندت را برای مرگ محکم ببند، زیرا مرگ تو را ملاقات می‌کند و از مرگ هنگامی که می‌آید جزع و ناله مکن و به دنیا مغرور نشو هر چند با تو همراهی کند، [زیرا] روزگار همچنان که تو را بخنده می‌آورد، همین طور می‌گریاند». 
پس از رسیدن به مسجد، اول با سپیده سحر خداحافظی کرد: ‌ای طلوع فجر! از روزی که علی به دنیا آمده، نشده تو بیدار باشی و چشمان علی در خواب؛ اما این شب، آخرین شبی است که چشم علی را بیدار می‌یابی. 

۵. نماز عشق یا سکوی پرواز
آن‌گاه وارد مسجد شد و خفتگان همیشه در خواب و از جمله قاتلش را برای نماز بیدار کرد، نماز را بست و سر به سجده گذاشت. هنوز سر از سجده برنداشته بود که شمشیر ابن ملجم مرادی بر فرق مولا نشست. در آن لحظه حساس، دو صدا به گوش رسید: 

یکی بین زمین و آسمان، جبرئیل امین ـ علیه السلام ـ بود که خبر شهادت علی ـ علیه السلام ـ را داد؛ به این صورت که «به خدا قسم! ارکان هدایت فرو ریخت و نشانه‌ها و عَلَمهای پرهیز کاری سرنگون گشت و ریسمان محکم الهی گسست.» و ادامه داد: «قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَی قُتِلَ الْوَصِی الْمُجْتَبَی قُتِلَ عَلِی الْمُرْتَضَی قَتَلَهُ اَشْقَی الْاَشْقِیاءُ؛ پسر عموی مصطفی کشته شد. وصی برگزیده به قتل رسید. علی مرتضی کشته شد. او را شقی‌ترین افراد به قتل (شهادت) رساند».
و صدایی هم از عاشق شهادت، علی ـ علیه السلام ـ شنیده شد که می‌فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فُزْتُ وَ رَبِّ الْکعْبَةِ هَذَا مَا وَعَدَنَا اللْهُ وَ رَسُولُهُ؛ به نام خدا و به یاری خدا و بر دین رسول خدا [از دنیا می‌روم] قسم به پروردگار کعبه! رستگار شدم. این [شهادت] چیزی بود که خدا و رسولش به ما وعده داده بود».

۶. جایگاه آن حضرت

اصبغ بن نباته می‌گوید: وارد خانه علی ـ علیه السلام ـ شدم، دیدم علی ـ علیه السلام ـ پارچه زردی به سر مبارکشان بسته‌اند و خون هم مرتب از سر مولا می‌ریزد و رخسار شریفشان زرد شده است، به گونه‌ای که من بین پارچه و صورت تشخیص ندادم. آن‌گاه فریاد کشیدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را می‌بوسیدم و اشک می‌ریختم. حضرت فرمود: «لَا تَبْک یا اَصْبَغُ فَاِنَّهَا وَ اللَّهِ الْجَنَّةُ؛ گریه نکن اصبغ به راستی و قسم به خداوند! این [حالی که می‌بینی، مرا در شرف ورود به] بهشت [قرار داده] است.» 
و به دخترش ‌ام کلثوم که به شدت گریه می‌کرد، جایگاه خویش را گوشزد کرده، فرمود: «یا بُنَیةُ لَا تَبْکین فَوَ اللَّهِ لَوْ تَرَینَ مَا یرَی اَبُوک مَا بَکیتِ...؛ دخترم! گریه نکن! به خدا سوگند! اگر می‌دیدی آنچه را کهپدرت می‌بیند، گریه نمی‌کردی». عرض کرد: شما چه می‌بینید؟ فرمود: «می‌بینم که ملائکه و انبیای عظام صف کشیده‌اند و همه منتظرند من بروم...». 
و حسن ختام را جملات عاشق علی ـ علیه السلام ـ صعصعه بن صوحان قرار می‌دهیم. وی در حالی که یک دست بر قلب خود گذاشته بود و با دست دیگر خاک بر سر می‌پاشید، می‌گفت: «مرگ و شهادت گوارایت باد! که تولدت پاک و شکیبایی‌ات نیرومند و جهادت بزرگ بود. بر اندیشه‌ات دست یافتی و تجارتت سودمند گشت. بر آفریننده‌ات وارد گشتی و او تو را با خوشی پذیرفت و ملائکه‌اش به گردت جمع شدند. در همسایگی پیغمبر جایگزین گشتی و خداوند تو را در قرب خویش جای داد و به درجه برادرت مصطفی رسیدی و از کاسه لبریزش آشامیدی...».