کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

مولوی بزرگ

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا

دست خود بر سر رنجور بنه که چونی

از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا

آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست

گستران بر سر او سایه احسان و رضا

این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست

لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا

آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی

مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا

تا تو برداشته‌ای دل ز من و مسکن من

بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا

تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی

سپه رنج گریزند و نمایند قفا

به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات

از همان جا که رسد درد همان جاست دوا

همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه

کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا

ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان

جوی ما خشک شده‌ست آب از این سو بگشا

جز از این چند سخن در دل رنجور بماند

تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا

 

چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا

چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا

صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا

ز بگاه میر خوبان به شکار می‌خرامد

که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا

به دو چشم من ز چشمش چه پیام‌هاست هر دم

که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا

در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین

که برو که روزگارت همه بی‌قرار بادا

نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری

که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا

تن ما به ماه ماند که ز عشق می‌گدازد

دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا

به گداز ماه منگر به گسستگی زهره

تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا

چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش

چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا

به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد

به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا

تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان

که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا

که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد

که قوام بندگانت بجز این چهار بادا