حمید مصدق:


در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخن گوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال .....

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم !

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم !

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه ی من؛

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من ،

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

 کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.