فریدون مشیری:


سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند...

من آنجا چشم در راه توام. ناگاه:

ترا از دور میبینم که می آیی،

ترا از دور می بینم که می خندی،

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی،

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،

سرا پا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید!

سرشک اشتیاق شبنم گلبرگ رخسار تو خواهم شد

تنم را از شراب چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید!

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو...

ای افسوس!

سیاهی تار می بندد،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است