برگ بیست و ششم از بوستان رباعیات خیام نیشابوری

26/1

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزه هر خماری

26/2

ای آنکه نتیجه ی چھار و هفتی

وز هفت و چھار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

26/3

ایدل تو به اسرار معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

اینجا به می لعل بھشتی می ساز

کانجا که بھشت است رسی یا نرسی

26/4

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی

با باده لعل باش و با سیم تنی

کانکس که جھان کرد فراغت دارد

از سبلت چون تویی و ریش چو منی

26/5

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

26/6

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

سرمست بدم که کردم این عیاشی

با من بزبان حال می گفت سبو

من چو تو بدم تو نیز چون من باشی