من در آیینه شعر

 

شعر من نه تاریخ دارد نه روز و ماه
تکرار درد است تکرار لحظه ها
شعر من قصه ی غصه هاست
نه پابند قافیه و وزن ها
شعر من فریاد رساست
قصه دست یخ بسته دختر گدا
قصه آن مادر سرباز شهید
که چشم دوخته به آسمان خدا
شعر من از قصر و موتر و پول دور
شکسته درگل و لاي کوچه های کور
شعر من از درد سنگسار می نالد
هرلحظه که براي زن حادثه می زاید
قمچین بلند ملا و طالب را
از شیشه خیالش می زداید
شعر من جهاد ناتوانی هایم
شعر من هم درد و هم دوایم
شعر من تسکین است مرا
پیروزی اش یقین است مرا
شعر من قصه قد خمیده پیرمرد
شکسته غرورش از درد
شعر من از چراغ بی تیل زن بیوه می گوید
از توته نان که از پوپنک گندیده می گوید
شعر من قصه لیلا و وفا مجنون ندارد
مرگ است مایه ز خیال و کناه ندارد
شعر من در من ختم از من آغاز است
گوی گلو خسته ام را آواز است

من در آیینه شعر

شبانه ستانکزی 
1392