غزلی از سعدی

غزلی از سعدی صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ ۲۳:۵۵

صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست

سعدی شیرازی صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست
غزلی از سعدی چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۳ ۲۳:۴۳

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

سعدی شیرازی چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد خلیل من همه بت‌های آزری بشکست مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
غزلی از سعدی بی تو حرامست به خلوت نشست
یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ۱۷:۴۸

بی تو حرامست به خلوت نشست

سعدی شیرازی بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست این چه نظر بود که خونم بریخت
غزلی از سعدی بنده وار آمدم به زنهارت
یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ ۲۳:۴۲

بنده وار آمدم به زنهارت

سعدی شیرازی بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق می‌شوم که دل ندهم معتقد می‌شوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست
غزلی از سعدی دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳ ۱۰:۲۶

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

سعدی شیرازی دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت
غزلی از سعدی کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۲:۵۰

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

سعدی شیرازی کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
غزلی از سعدی معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۸:۵۷

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

سعدی شیرازی معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین
غزلی از سعدی چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۰۳

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

سعدی شیرازی چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
غزلی از سعدی اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۳۵

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

سعدی شیرازی اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی
غزلی از سعدی رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۵۷

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

سعدی شیرازی رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافک
غزلی از سعدی من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۰:۳۲

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

سعدی شیرازی من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را ای مواف
غزلی از سعدی تفاوتی نکند قدر پادشایی را
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۳:۵۴

تفاوتی نکند قدر پادشایی را

سعدی شیرازی تفاوتی نکند قدر پادشایی را که التفات کند کمترین گدایی را به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که در به روی ببندند آشنایی را مگر حلال نباشد که بندگا
غزلی از سعدی ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۹:۴۳

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را

سعدی شیرازی ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند جوان را تا مست نباشی نبری بار غم
غزلی از سعدی برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ۰۱:۴۰

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

سعدی شیرازی برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود توحید بر ما عرضه کن تا بش
غزلی از سعدی هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل
سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲ ۰۰:۰۴

هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل

هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل سعدی شیرازی امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر.
غزلی از سعدی وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ ۱۸:۴۰

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

سعدی شیرازی وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را مرد
غزلی از سعدی ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ۰۱:۳۳

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

سعدی شیرازی وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز ر
غزلی از سعدی با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۲:۳۶

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

سعدی شیرازی با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را.
غزلی از سعدی گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲ ۲۰:۲۷

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

سعدی شیرازی گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سحر ببستند خواب را اول نظر ز دست برفتم ع
غزلی از سعدی ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ ۱۵:۵۵

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

سعدی شیرازی ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب.