غزلی از مولوی

غزلی از مولوی ای بگفته در دلم اسرارها
سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ ۰۱:۰۲

ای بگفته در دلم اسرارها

مولانای بزرگ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه‌ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو
غزلی از مولوی در میان عاشقان عاقل مبا
چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ۰۱:۰۱

در میان عاشقان عاقل مبا

مولانای بزرگ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست
غزلی از مولوی ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما
سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ ۱۴:۰۶

ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما

مولوی بزرگ ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریده‌ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو
غزلی از مولوی درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳ ۰۹:۳۹

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما

مولوی بزرگ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی‌نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
غزلی از مولوی رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما
جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۹:۰۰

رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما

مولانای بزرگ رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت
غزلی از مولوی سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۰۴

سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما

مولانای بزرگ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی‌شما شاخه‌های باغ شادی کان قوی تازه‌ست و تر خشک بادا بی‌شما و تر مبادا بی‌شما این همای دل که خو کردست در سایه شما
غزلی از مولوی با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۵۶

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا

مولوی بزرگ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می‌کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده‌ات را چون نظر از دیده باقی رسید
غزلی از مولوی مشکن دل مرد مشتری را
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۲۲

مشکن دل مرد مشتری را

مولانای بزرگ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را
غزلی از مولوی برای تو فدا کردیم جانها
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۱:۰۷

برای تو فدا کردیم جانها

مولوی بزرگ برای تو فدا کردیم جان‌ها کشیده بهر تو زخم زبان‌ها شنیده طعنه‌های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان‌ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون
غزلی از مولوی تو بشکن چنگ ما را ای معلا
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۰:۴۷

تو بشکن چنگ ما را ای معلا

مولانای بزرگ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست این جا چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی پ
غزلی از مولوی تو را در پوستین من می‌شناسم
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۰:۴۰

تو را در پوستین من می‌شناسم

تو را در پوستین من می‌شناسم مولوی بزرگ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز ی
غزلی از مولوی زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ۰۳:۱۵

زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا

مولوی بزرگ زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا زهی ملک زهی مال زهی ق
غزلی از مولوی در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ۰۱:۵۶

در آب فکن ساقی بط زاده آبی را

مولانا در آب فکن ساقی بط زاده آبی را بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را ای ساقی شور و شر ه
غزلی از مولوی ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ۰۱:۵۵

ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا

مولانای بزرگ ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا سودی همگی سودی بر جمله برافزودی تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا صد شهر خبر ر
غزلی از مولوی معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ۰۱:۵۰

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

مولانای بزرگ معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا یار
غزلی از مولوی ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۰۳:۴۳

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

مولانای بزرگ ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را آن راه زن دل را آن راه بر دین را زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را آن باده.
غزلی از مولوی برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۳:۲۴

برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را

مولانای بزرگ امروز گزافی ده آن باده نابی را برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمد پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را ای عشق طرب پی
غزلی از مولوی ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۲:۴۶

ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را

مولانای بزرگ ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را درده می ربانی دل‌های کبابی را کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران جز آب نمی‌سازد مر مردم آبی را از آب و خطاب تو تن گ
غزلی از مولوی صد چشم شود حیران در تابش این دولت
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۲:۱۲

صد چشم شود حیران در تابش این دولت

مولانا آب حیوان باید مر روح فزایی را ماهی همه جان باید دریای خدایی را ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد این عرصه کجا شاید پرواز همایی را صد چشم شود حیران در ت
غزلی از مولوی تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۱۹:۴۸

تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را

مولوی بزرگ آخر بشنید آن مه آه سحر ما را تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم ای دور قمر بنگر دور قمر ما را کو رستم دستان تا دستان