شعری از مولوی

شعری از مولوی می شدی غافل ز اسرار قضا
شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ ۱۳:۲۹

می شدی غافل ز اسرار قضا

مولوی بزرگ می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان
شعری از مولوی روح زیتونیست عاشق نار را
سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۳ ۲۰:۵۷

روح زیتونیست عاشق نار را

مولانای بزرگ روح زیتونیست عاشق نار را نار می‌جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد
شعری از مولوی دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳ ۱۶:۰۵

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مولوی بزرگ دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می‌ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می‌گشت مست و پیش او می‌کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده
شعری از مولوی درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳ ۰۹:۳۹

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما

مولوی بزرگ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی‌نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
شعری از مولوی عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۸:۳۷

عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا

مولانای بزرگ عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره‌ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق
شعری از مولوی دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۳:۵۴

دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا

مولوی بزرگ دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می‌جست او را در خلاء و در م آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود
شعری از مولوی مشکن دل مرد مشتری را
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۲۲

مشکن دل مرد مشتری را

مولانای بزرگ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را
شعری از مولوی تا چند تو پس روی به پیش آ
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۹:۱۷

تا چند تو پس روی به پیش آ

مولوی بزرگ تا چند تو پس روی به پیش آ در کفر مرو به سوی کیش آ در نیش تو نوش بین به نیش آ آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی.
شعری از مولوی برخیز و صبوح را بیارا
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۹:۰۲

برخیز و صبوح را بیارا

مولانای بزرگ برخیز و صبوح را بیارا پرلخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه ساقیست قندست و هزار رطل حلوا آن ساغر پر
شعری از مولوی بنمود وفا از این جا
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۵۶

بنمود وفا از این جا

مولوی بزرگ بنمود وفا از این جا هرگز نرویم ما از این جا این جا مدد حیات جانست ذوقست دو چشم را از این جا این جاست که پا به گل فرورفت چون برگیریم پا از این جا.
شعری از مولوی از دور بدیده شمس دین را
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۴۵

از دور بدیده شمس دین را

مولانای بزرگ از دور بدیده شمس دین را فخر تبریز و رشک چین را آن چشم و چراغ آسمان را آن زنده کننده زمین را ای گشته چنان و آن چنانتر هر جان که بدیده او چنین را
شعری از مولوی ای سخت گرفته جادوی را
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۱۹

ای سخت گرفته جادوی را

مولوی بزرگ ای سخت گرفته جادوی را شیری بنموده آهوی را از سحر تو احولست دیده در دیده نهاده‌ای دوی را بنموده‌ای از ترنج آلو کی یافت ترنج آلوی را سحر تو نمود بر
شعری از مولوی ای جان و قوام جمله جان‌ها
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۱۳

ای جان و قوام جمله جان‌ها

مولانای بزرگ ای جان و قوام جمله جان‌ها پر بخش و روان کن روان‌ها با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان‌ها فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان‌ها در
شعری از مولوی اندر دل ما تویی نگارا
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۰۴

اندر دل ما تویی نگارا

مولوی بزرگ اندر دل ما تویی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده‌ایم یارا گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را ای خ
شعری از مولوی ای مطرب دل برای یاری را
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۱۸:۰۳

ای مطرب دل برای یاری را

مولانای بزرگ ای مطرب دل برای یاری را در پرده زیر گوی زاری را رو در چمن و به روی گل بنگر همدم شو بلبل بهاری را دانی چه حیات‌ها و مستی‌هاست در مجلس عشق جان سپ
شعری از مولوی ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ۲۱:۴۱

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

مولوی بزرگ ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون.
شعری از مولوی شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ۲۰:۴۲

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید مولانای بزرگ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شبرا چه گنه حد
شعری از مولوی بیرنگ رخت زمانه زندان منست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۴۲

بیرنگ رخت زمانه زندان منست

بیرنگ رخت زمانه زندان منست مولوی بزرگ دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست...
شعری از مولوی اندر این شهر قحط خورشیدست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۲۹

اندر این شهر قحط خورشیدست

اندر این شهر قحط خورشیدست مولانای بزرگ بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می‌طپند اندر ریگ......
شعری از مولوی نیست در عالم ز هجران تلختر
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۲۰

نیست در عالم ز هجران تلختر

نیست در عالم ز هجران تلختر مولوی بزرگ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزا