غزلی از مولانا

غزلی از مولانا من رسیدم به لب جوی وفا
یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ۱۳:۰۱

من رسیدم به لب جوی وفا

مولوی بزرک من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشیدپرست همچو خورشید همه بی‌سر و پا بشنو از آیت قرآن مجید
غزلی از مولانا ای بگفته در دلم اسرارها
سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ ۰۱:۰۲

ای بگفته در دلم اسرارها

مولانای بزرگ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه‌ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو
غزلی از مولانا روح زیتونیست عاشق نار را
سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۳ ۲۰:۵۷

روح زیتونیست عاشق نار را

مولانای بزرگ روح زیتونیست عاشق نار را نار می‌جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد
غزلی از مولانا ز آتش شهوت برآوردم تو را
سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳ ۱۴:۵۶

ز آتش شهوت برآوردم تو را

مولانای بزرگ ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده‌ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی‌دانی خبر
غزلی از مولانا از یکی آتش برآوردم تو را
شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۳ ۱۳:۰۴

از یکی آتش برآوردم تو را

مولوی بزرگ از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده‌ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی‌داری خبر
غزلی از مولانا در میان عاشقان عاقل مبا
چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ۰۱:۰۱

در میان عاشقان عاقل مبا

مولانای بزرگ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست
غزلی از مولانا درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳ ۰۹:۳۹

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما

مولوی بزرگ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی‌نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
غزلی از مولانا خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳ ۲۱:۰۳

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا

مولوی بزرگ خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم
غزلی از مولانا سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۰۴

سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما

مولانای بزرگ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی‌شما شاخه‌های باغ شادی کان قوی تازه‌ست و تر خشک بادا بی‌شما و تر مبادا بی‌شما این همای دل که خو کردست در سایه شما
غزلی از مولانا با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۵۶

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا

مولوی بزرگ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می‌کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده‌ات را چون نظر از دیده باقی رسید
غزلی از مولانا ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۳:۳۳

ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را

مولانای بزرگ ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ
غزلی از مولانا مشکن دل مرد مشتری را
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۲۰:۲۲

مشکن دل مرد مشتری را

مولانای بزرگ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را
غزلی از مولانا دیدم شه خوب خوش لقا را
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ۱۹:۲۵

دیدم شه خوب خوش لقا را

مولوی بزرگ دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه‌ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را آن کس که خرد دهد خرد را
غزلی از مولانا برای تو فدا کردیم جانها
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۱:۰۷

برای تو فدا کردیم جانها

مولوی بزرگ برای تو فدا کردیم جان‌ها کشیده بهر تو زخم زبان‌ها شنیده طعنه‌های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان‌ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون
غزلی از مولانا تو بشکن چنگ ما را ای معلا
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۰:۴۷

تو بشکن چنگ ما را ای معلا

مولانای بزرگ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست این جا چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی پ
غزلی از مولانا تو را در پوستین من می‌شناسم
سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۲ ۰۰:۴۰

تو را در پوستین من می‌شناسم

تو را در پوستین من می‌شناسم مولوی بزرگ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز ی
غزلی از مولانا به برج دل رسیدی بیست این جا
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۲:۵۲

به برج دل رسیدی بیست این جا

مولانای بزرگ به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا بشد عمری و از خوبی آن مه به هر
غزلی از مولانا امیر حسن خندان کن چشم را
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۲:۰۸

امیر حسن خندان کن چشم را

مولوی بزرگ امیر حسن خندان کن چشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می‌نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود تو شادی را بکن شاد غم و اندوه ده اندو
غزلی از مولانا مرا حلوا هوس کردست حلوا
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۱:۴۶

مرا حلوا هوس کردست حلوا

مولانای بزرگ مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا آرد نه صفرا زهی حلوای گرم و چرب و شیرین که هر دم می‌
غزلی از مولانا چو او باشد دل دلسوز ما را
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ۰۰:۴۲

چو او باشد دل دلسوز ما را

مولوی بزرگ چو او باشد دل دلسوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میاموز که ا